با من غریبی می کنی،هرچی میگم نمیدونی
حس می کنم خسته شدی،می خوای منو برنجونی
دلم گواهی میده تو،دنبال یه بهونه ای
همش دلت می خوادبری،میگم بمون نمیمونی
توطول راهت نکنه،قلبتودادی به کسی
اون کیه که به جای من شبا براش دلواپسی
تواهل اون بالاهایی،اون آسمونای بلند
گفتی فقط بین همه با من یکی همنفسی
چندشبه دیوونه شدم،نمی شه باوربکنم
باکابوس نداشتنت زندگیموسربکنم



|
+| نوشته شده توسط
صدف در سه شنبه سیزدهم آذر 1386
|